یک عادت رو مخی داشت که همه رو بعد از مدتی از خودش دور میکرد...تقاضای قرض و پول....فقط نسبتا رابطه اش با من پایدار بود چون از همون اول پولی بهش قرض ندادم و به همین جهت دوستیمون پایدارتر مونده بود و من نسبت به دیگران به زوایای زندگیش آشناتر بودم...مشکلاتش بیشتر از سایرن نبود و مثل بیشتر مردم یک شغل متوسط با هزینه های متوسط داشت....ذهن و روانش کمی مشکل داشت...مثلا چیزی به نام مدیریت مالی و پولی تو زندگیش نداشت...خیلی برام عجیب بود واقعا که چرا حواسش نیست به اندازه درآمدش تو زندگی هزینه کند...دلیلی نداره هر وقت دلت میخواد بری سفر...کفشی که میبینی سریع بخری...رستوران و کافه زیاد بری...لباس مارک دار بخری...همین نداشتن بودجه بندی و مدیریت مالی در زندگی شخصی باعث شده بود همیشه پول کم بیاره و به دیگران رو بندازه که به من داری اینقدر دستی بدی؟!!! وقتی یک قرضی بین دو دوست رد و بدل بشه حتما اون رابطه دچار چالش میشه و با همین سوءتفاهم های ریز به سادگی دوستی قطع و تبدیل به دشمنی میشه...خیلی باهاش صحبت میکردم که ببین تو باید حواست به دخل و خرجت جوری باشه که حتی به پس انداز منجر بشه و هر سال با جمع اون پس اندازها بیایی و یک دارایی بخری تا منابع درآمدیت افزایش پیدا کنه و پس از چند سال حتی شاید به استقلال مالی برسی...این جامعه خطرناکه و نباید اینقدر خونسرد زندگی کنی...خدایی ناکرده اگر به بیمارستان کار آدم بکشه میدونی چقدر هزینه داره؟!!! ضمن اینکه باید به فکر خرید خونه باشی و ماشینت رو هر چهار سال یک مدل بهتر کنی....تو چرا تو زندگیت اصلا جدی نیستی؟!!! نهایتا رابطه ما هم بهم خورد خیلی روی مخ بود لامصب اصلا یک میلیمتر هم بهتر نمیشد....فقط بهانه و بهانه و بهانه...